در میان اخبار طالبان، استراتژی مک کریستال و جایزه نوبل نابهنگام باراک اوباما، خبری در رسانه ها نشر شد که به برگزاری سالگرد تیرباران یک کمونیست انقلابی در جنگل های بولیوی، در کابل اختصاص داشت. هنوز برای من مراسم بزرگداشت "ارنستو چه گوارا" قابل هضم نیست؛ یک رویداد نابهنگام در مورد این قهرمان انقلابی امریکای لاتین که هنوز علاقه و رابطه ی خود را با او تعریف نکرده ایم.
ارنستو چه گوارا نوستالوژی دایمی نسبت به انسان شورشی و انقلابی است، بی آن که فعلا به محتوای این شورش و انقلاب کاری داشته باشیم. چه گوارا برای انسانی در بند روزمره گی، اسیر جبن عقل معاش اندیش و مصلحت گرایی روابط اجتماعی و فروتن در برابر قدرتمندان که قانون و ثروت را در دست دارند، شور سر افرازی و آزادی خواهی است.
چه گوارا زمانی که دانشجوی طب بود، با یک دوستش تصمیم گرفت که با موتر سیکل کشورهای امریکای لاتین را بگردد. او در این سفر هفت ماهه ی خود متوجه فقر، حکومت های فاسد نظامی و دست نشانده ي ایالات متحده، جوخه های مرگ دست راستی های ضد کمونیستان در کيوبا، گواتیمالا، مكسيكو و... شد و سلطه شرکت های چون یونایتد فروت، استثمار و.... را مشاهده کرد. او با این سفر خود از یک دانشجوی ساده به یک چریک کمونیست آرمان گرای ضد امریکایی تبدیل شد که زندگی خود را وقف انقلاب در امریکای لاتین و افریقا نمود. در نهایت او در بولیوی کشته شد و راهی که آغاز کرده بود نا تمام باقی ماند.
اما تنها این کافی نیست که چه گوارا را به عنوان یک مبارز آزادی خواه تعریف کرده، او را از هر طیف ایدیولوژیک و اجتماعی که هستیم، الهام بخش خود معرفی نماییم. قطعا، چه گوارا یک انقلابی کمونیست و یک چریک آرمانگرا بود که با برپایی انقلاب های خونین علیه حکومت های فاسد و دست نشانده در دهه 50 و 60 میلادی مبارزه می کرد، و قیام مسلحانه علیه امپریالیسم امریکایی، از مسلمات ایدیولوژی سیاسی و اجتماعی او بود. او از عدالت و آزادی به عنوان یک کمونیست سخن می گفت، نه به عنوان یک لیبرال و یا مذهبی.
از این رو برای من جالب است در حالی از یک کمونیست آرمان خواه ضد امریکایی تجلیل می گردد، که شاهرگ اقتصاد و معیشت افغان ها موادمخدر و کمک های ایالات متحده است. چه برداشتی از آزادی خواهی چه گوارا داریم؟ او یک انقلابی و چریک آشوب طلب بود، به انقلاب و جنگ می اندیشید، به سرنگونی و کودتا فکر می کرد. آیا چه گوارا به همین خاطر الگوی ما است؟ این تناقض ها تا هنوز برای من قابل فهم نیستند.
من به شجاعت چه گوارا احترام زیاد قایلم و خسته ام از عصر کوتوله ها، بوروکرات ها و تکنوکرات های مبتذل و ماشینی. اما الگوی سیاسی من، چریک انقلابی نیست؛ ستایشگر خشونت و کودتا نیست. زیرا، ما در زمان و تاریخ دیگر، با آدم ها و شرایط متفاوت زندگی می کنیم.
گاهی به این فکر می افتم که در شناخت موقعیت تاریخی خود معیوب هستیم. از نظر من تجلیل از چه گوارا نشان گر سردرگمی تاریخی ما برای پیشرفت و تغییرات است. یک الگوی کلاسیک، یک تیوریسن انقلاب های خشونت بار، یک آرمان گرای ضد سرمایه داری و طرفدار عدالت و قدرت به سبک کيوبا و چین، چه نقش تاریخی برای الهام دهی تحولات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ما بازی می کند؟
عصر من، عصر تساهل، سیاست دموکراتیک و پرهیز از خشونت است. این جز از درک و شعور جمعی زمان ما است. هر چقدر روابط کشورها نا برابر و مبتنی بر تبعیض در توزیع ثروت، منابع و تقسیم کار باشد؛ هر چقدر امپراتور های نسل جدید، جنگ های محلی و لشکرکشی ها علیه دشمنان خیالی و رسانه ای را تشویق کنند؛ هر چقدر بنیادگرایی اسلامی با جلیقه های دینامیت به جنگ تکنولوژی پسامدرن برود، سیاست دموکراتیک و پرهیز از خشونت ظرفیت ایجاد تغییرات بنیادین را در خود حفظ کرده است.
یک شاعر، یک روشنفکر و یک فعال مدنی در هیچ مقطعی، نباید از آرمان گرایی خشونت گرا و چهره های شاخص آن الگو سازی و فرهنگ سازی نماید. تاریخ معاصر نشان می دهد که جنبش های انقلابی خشونت گرا به سیستم های توتالیتر و ترور مبدل شدند، اخلاق و معنویت شهروندان را فاسد و آن ها را به دلقک های مقلد حکومت و حزب تبدیل کردند. زیرا، هیچ انقلابی نمی تواند در برابر مخالفان خود تحمل را پیشه کند. حاصل چنین حاکمیتی هرچند مبتنی بر حقایق شریف باشد، ناگزیر از سرکوب و جنایت در حق مخالفان خود است.
در ستایش از چه گوارا یک خطر نهفته است. آیا توصیف ما از آزادگی او، افتادن در دام مخلوط کردن "خشونت" و "قهرمان پروری" نیست؟ تصویر ایده آل از یک قهرمان به سبک چه گوارا، نشان می دهد که جنگ، رابطه های ما را با دنیای امروز و واقعیت های آن بریده است. یا از فرط نا امیدی، ورشکستگی تاریخی و فروپاشی انسانی و تمدنی، به تاریخ پناه برده ایم؛ به عصر اساطیر و ابرقهرمانان. به تعبیر فویرباخی، گرفتار فرافگنی شده ایم.
البته انکار نمی کنم که چه گوارا به خاطر شجاعت و آرمان گرایی اش ما را تحت تاثیر خود قرار می دهد و در این عصر سلطه ی بوروکرات ها و متخصصین، وجد و شور به وجود آورد، ولی تاریخ این "قهرمانان" به سر آمده است. اصولا، عصر روشنفکر و انقلابی ناجی و فدا کار سر آمده است؛ عصر ستایش از خشونت زیر نام انقلاب و استقلال سر آمده است. بسیاری از مفاهیمی مانند آزادی، استقلال، مبارزه و... در زمان ما باید دو باره تعریف شوند، نه در زمان ارنستو چه گوارا.
وقتی شاعری، شعری برای چه گوارا می سراید، ولی دولت اش از فرط فقر به بانک جهانی و صندوق پول پناه می برد، و وطن اش نیز برای فرار از "ارتجاع مذهبی" که زاده ی معادلات قدرت در عصر سرمایه داری است، خود را به دامن "امپراتوری" که چه گوارا تا استخوان از آن نفرت داشت، می اندازد، سرایش از آزادگی حیرت آور است. انسان های فقیر، گرسنه و خسته از جنگ با طبیعت و غارتگران، "انقلاب" را نمی شناسند، فضیلت را فراموش می کنند، هنر و ادبیات را مسخره می نمایند و با نیشخند به روشنفکر به دنبال "ارباب" می روند. ما از خلق ادبیات نوین در توصیف این وضعیت تراژیک و مبتذل عاجز هستیم.
تغییرات الگویی
تجلیل از چه گوارا در کابل نشان می دهد که نگاه ما به تاریخ، جامعه و افراد تاثیرگذار باید تغییر بخورد. چه گوارا بازتاب دهنده ي سرخوردگی، ذلت ملی و حقارت تحمیل شده در اثر وابستگی مطلق ما به غرب است. ولی، ما به جای انقلابیون آرمانگرا به رهبران و خردمندان واقع بین نیاز داریم. با ارنستو چه گوارا علیه چه کسی شورش می کنیم؟ با این فقر خود به جنگ چه کسی می رویم؟ با این عقب ماندگی تاریخی، تفرقه ی ملی و سترونی تمدنی چه کسی را شکست می دهیم؟ "ارنستو چه گوارا"، شورش انقلابیونی علیه مناسبات و ساختارهای نابرابر اقتصادی و اجتماعی در امریکای لاتین بود. ما اگر بشوریم به جز از ارتجاع مذهبی و قومی، چه دستاوردی خواهیم داشت؟ پس با ارنستو چه گوارا چه کاری می خواهیم بکنیم؟
ارنستو چه گوارا برای تحول تاریخ و جامعه ی ما، یک فرد کوچکی است. من بیشتر از او، به کاشفان واکسن فلج اطفال و ملاریا علاقمندم. من می خواهم اقتصاددانی را بشناسم که زراعت افغانستان را شگوفا نماید، کارگری را دوست دارم که معادن را بشگافد، فقر را از بین ببرد. معلمی را ستایش می کنم که از هرات برخیزد و در بدخشان و زابل به کودکان درس بدهد. برای من ساختن مکتب و دانشگاه جدید، مهمتر از ارنستو چه گوارا است.
از نظر من، ارنستو چه گوارا نمی تواند به مبارز الهام دهنده ی افغان ها تبدیل شود. او هیچ نسبت فرهنگی و تاریخی با کشور و مردم ما ندارد. او بخشی از تاریخ است، و در همان مقطع تاریخی جنگ سرد و جنبش های ضد استعمار قابل درک می باشد. برای ما بهتر آن است که از روشنفکران و دولتمردان مترقی افغان تجلیل کنیم تا در جهت استمرار تاریخ و میراث تمدنی، اعتماد به نفس ملی و ورود به عصر جدید حرکت نماییم.
من به چه گوارا احترام زیاد قایلم، اما، ده ها شمع در انجمن قلم به یاد او روشن شد، آیا در کابل شمعی نیز به یاد امان الله خان و مشروطه خواهان افغان افروخته خواهد شد؟ آیا حتا با نام و زندگینامه ی ده ها روشنفکر و مبارزی که در زندان های استبداد معاصر جان شان را از دست دادند، آشنا هستیم؟ اگر برای چه گوارا کتابی چاپ می شود، شعری خوانده می شود، آیا در مورد سرور واصف و عبدالرحمان لودین ملقب به کبریت و امان الله خان و محمودی و حیدر لهیب مقاله ای نیز نگاشته می شود؟ اگر چه گوارا در جنگل های بولیوی تیر باران شد و ما از این خاطر که به خاطر آرمان های خود جان داد، از او ستایش می کنیم، چرا یادی از سرور واصف نمی کنیم که وقتی به دم توپ حبیب الله خان بسته شد، این شعر را از خود به یادگار گذاشت:
ترك مــال و ترك جان و ترك سر
در ره مشروطه اول منزل است
افغانستان با امان الله خان و مشروطه خواهان افغان با تجدد و مشروطیت آشنا گردید، نه با ارنستو چه گوارا و فیدل کاسترو.






