در اواخر سال هاي ١٩٧٠، وقتي تصميم گرفتم که اين کار ، يعني نوشتن تاريخ خلق امريكا را شروع کنم، بيست سالي مي شد که در اسپلمان کالج، دانشگاه دخترانه سياه پوست در آتلانتا، تاريخ تدريس مي کردم. من نخست در جنبش مبارزه براي حقوق مدني در جنوب امريكا شرکت کرده بودم، که با ده سال مبارزه عليه جنگ ويتنام ادامه پيدا کرده بود. چنين سابقه اي براي يک مورخ از نقطه نظر بي طرفي، چندان جالب نيست، خواه نويسنده باشد و خواه استاد دانشگاه.
اما ديدگاه نقادانه ام، خيلي پيش تر ، از تربيتم در يک خانواده کارگر مهاجر نيوياركي شکل گرفته بود که سپس با سه سال کار در صنايع کشتي سازي و با تجربه ام در سال هاي جنگ بر روي يک بمب افکن نيروي هوایي عميق تر شد؛ هواپيمایي که از انگلستان بلند مي شد تا بمب هايش را بر سر اروپا و از جمله بر سواحل اقيانوس اطلس در فرانسه خالي کند.
در فرداي جنگ، از امتياز تحصيلات مجاني برخوردار شدم که شامل ميليونها سرباز تازه از جنگ بازگشته مي شد، بچه کارگر هایي که بدون آن هرگز نمي توانستند در تحصيلات عالي ثبت نام کنند(١) . در دانشگاه کولمبيا دکتراي تاريخم را گرفتم، ولي به تجربه مي دانستم که در آنچه در دانشگاه آموخته بودم، بسياري از نکات مهم تاريخ امريكا به کنار گذاشته شده بود.
زماني که شروع به تدريس و تاليف کردم، ديگر شکي نسبت به مفهوم « بي طرفي » نداشتم: خود داري از ارایه يک ديد جانبدار. در واقع مي دانستم که يک مورخ (يا يک روزنامه نگار، و يا هر کسي که موضوعي را تعريف مي کند) بايد تصميم بگيرد که مابين انبوهه اي از وقايع، کدام را انتخاب و کدام را حذف کند. او بدين گونه است که نقطه نظرات خود را به صورت عمدي يا غير عمدي آشکار مي کند.
برخي استادان و سياستمداران امريكا دایما تکرار مي کنند که دانش آموزان يا دانشجويان بايد « وقايع را بياموزند». اين مرا به ياد « گرادگريند »، شخصيت از خود راضي « زمانه سخت » چارلز ديکنز مي اندازد که يک معلم جوان را گوشمالي مي داد که: « فقط وقايع را تدريس کنيد، وقايع را، وقايع». اما پشت هر «واقعه» که يک معلم ، يک نويسنده يا هر کسي ارایه مي دهد، يک قضاوت وجود دارد. قضاوتي که مي گويد چه چيز مهم است و بقيه را بايد کنار گذارد.
دروغ و جعل
به نظر من در تاريخ رسمي، نکاتي با اهميت بنيادين ناپيدا هستند که در فرهنگ امريكایي نقش برجسته اي دارند. اين فراموش شده ها، گذشته را به چشم ما دگرگونه جلوه مي دهند، و بدتر از همه، قضاوت ما را از شرایط حال به اشتباه مي اندازند.
به عنوان مثال، مساله طبقه اجتماعي. فرهنگ غالب (که در برنامه هاي آموزش و پرورش، در سياست و مطبوعات رايج است) ادعا مي کند که جامعه ما فاقد طبقات اجتماعي است و منافع ما فقط منافع مشترک است. در مقدمه قانون اساسي ايالات متحده خوانده مي شود: «ما مردم». اين اصطلاح فريبنده است. در ١٧٨٧، قانون اساسي توسط پنجاه و پنج مرد سفيد پوست و ثروتمند که همه صاحب برده يا تجار مصمم به دفاع از منافع طبقه شان بودند، نگاشته شد.
اين نوع دولت خادم منافع ثروتمندان و قدرتمندان در تمام طول تاريخ امريكا تا امروز رايج بوده است. گفتمان روزمره اين طور وانمود مي کند که همه (ثروتمندان ، فقرا و طبقه متوسط) يک نفع مشترک دارند. بدين ترتيب هنگامي که از ملت صحبت مي شود، مفاهيم عمومي مورد استفاده قرار مي گيرد. وقتي که ریيس جمهور با لبخند مي گويد که اقتصاد مان «وضعش خوب است»، پنجاه ميليون نفري که به زور دست شان به دهان شان مي رسد را به حساب نمي آورد، و فقط نظر به يک درصد جمعيت دارد که چهل درصد ثروت کشور را در دست دارند. اين ها بي شک وضع شان بسيار خوب است. در شرایطي که البته طبقه متوسط نيز وضعش بد نيست.
منافع طبقاتي حکام هميشه پشت پرده منافع ملي پنهان بوده است. هر دفعه که مي شنوم يک مسوول عالي رتبه براي مشروع ساختن سياستش، سخن از «منافع ملي» يا «امنيت ملي» به ميان مي آورد، تجربه شخصي ام در جنگ، و تاريخ تمامي عمليات نظامي امريكا، حس بدبيني مرا بر مي انگيزد. با چنين توجيهاتي بود که هري ترومن در ١٩٥٠ آن چه را «عمليات پوليسي» مي خواند در كوريا اجرا نمود، که دو ميليون قرباني بجاي گذاشت، و ليندون جانسون و ريچارد نيکسون هر کدام به نوبه خود در هندوچين جنگي آن چنان مرگبار را دنبال کردند، که آقاي رونالد ريگان در١٩٨٣ بهنگام تصرف گرانادا، و پدر ریيس جمهور فعلي در ١٩٨٩ در پاناما و دو سال بعد در حمله به عراق و آقاي ويليام کلينتون در ١٩٩٣ وقتي که به نوبه خود عراق را بمباران کرد.
«بوش جديد» نيز تصرف و بمباران کردن عراق را در چارچوب منافع ملي توضيح مي دهد. استدلالي اين چنين احمقانه فقط به اين دليل مورد قبول قرار گرفت که يک پرده ضخيم دروغ سياسي و مطبوعاتي کشور را فرا گرفته بود. دروغ در مورد «سلاح هاي کشتار جمعي»، در مورد روابط عراق و القاعده. تعداد روز افزون امريكایياني که متوجه مي شوند تا چه حدي فريب داده شده اند، موجب افت محبوبيت جورج بوش شده است. و اين امر علي رغم همکاري نزديک دولت و رسانه هاي بزرگ (پديده اي که بيشتر نمايانگر يک ديکتاتوري است تا يک دموکراسي) صورت گرفته است.
سراب يک جنگ کوتاه و بدون درد محو شده است. چند صد سرباز امريكایي مرده اند، بيش از هزار، شايد دو هزار نفر مجروح شده اند. در يک کانال تلويزيوني ماهواره اي، (اين نوع برنامه ها از شبکه سرتاسري پخش نمي شوند) هنرپيشه زني به نام « شر» ، تعريف کرده است که اخيرا در يک شفاخانه واشنگتن، چندين جوان بدون دست يا پا ديده است، مردان جواني تا ابد معلول. او از خود دلايل اين جنگ را مي پرسد.
ما سعي مي کنيم آن چه که مطبوعات در سکوت نگه داشته اند را به اطلاع امريكایيان برسانيم. مثلا ده يا شايد سي هزار غير نظامي عراقي که در عمليات جنگي کوتاه ولي خونين کشته شدند. به کمک انترنت و کانال هاي راديویي مترقي، ما همچنين تلاش مي کنيم شرایط اشغال عراق را توصيف کنيم: هجوم خشن به خانه هاي مردم، توقيف بيگناهان مستقل از سن شان، يا رها کردن بمب هاي ٢٥٠ يا ٥٠٠ کيلویي بر فراز محله هاي مسکوني. هنگامي که تصميم تاليف تاريخ خلق امريكا را گرفتم، مي خواستم روايت جنگ هاي ملي را بازنويسي کنم، اما نه از ديد سران کشور يا جنرال ها، بلکه از ديد کارگران جواني که «جي.آي» شده اند، از ديدگاه پدران و مادران و همسران شان که يک روز تلگرامي با نواري سياه بر حاشيه آن دريافت خواهند کرد. مي خواستم جنگ هاي امريكا را از ديد «دشمنانش» حکايت کنم: مکسيکويي هايي که ميهن شان به تصرف در آمد، کيوبایي ها که زمين شان را در ١٨٩٨ گرفتند، فيليپيني ها که يک جنگ فجيع را در اوايل قرن بيستم تحمل کردند، جنگي که باعث مرگ ٦00 هزار نفر شد که بر عليه امريكا که مصمم به تصرف کشورشان بود، مبارزه مي کردند.
يک پديده در ابتداي تحصيلاتم در رشته تاريخ نظرم را جلب کرد. سعي مي کنم آن را زين پس در کتاب هايم توضيح دهم. آن چگونگي رخنه وطن پرستي آتشين (که از بچگي با قسم وفاداري به بيرق(٢) و پرستش سرود ملي و گفتمان هاي «ملي» گراي بسيار جهت دار آن را در سرمان پر مي کنند) در برنامه آموزش و پرورش تمام کشورها است. نمي دانم از سياست خارجي امريكا چه باقي مي ماند اگر ما، حداقل در ذهن مان، تمامي مرزهاي دنيا را حذف و هر کودکي را ، در هر کجا که باشد ، مثل بچه خود نگاه کنيم. در اين صورت، قابل تصور نمي بود که بمب اتو مي بر سر هيروشيما خراب شود، يا ناپالم روي ويتنام، افغانستان يا عراق ريخته شود.
وقتي که نوشتن کتابم را شروع کردم، تحت تاثير آن چه که تا به آن روز زندگي کرده بودم، قرار داشتم: اوايل در نزد مادر و پدرم در يک جامعه سياه پوست جنوب، استادي در يک دانشگاه دخترانه سياه پوست و مبارزه بر عليه تبعيض نژادي. متوجه شدم که تاريخي که به ما مي آموختند، هر که را پوست سفيد نداشت يا به بازيگر دست دوم تبديل مي کرد و يا به پشت صحنه مي انداخت. البته سرخپوستان کمي همچون سياه لشکرها حضور داشتند و سياه پوستان اندکي نقش برده ها را ، که مثلا آزاد شده اند، بازي مي کنند، ولي هر بار نقش اصلي مال مرد سفيد است.
از دوران ابتدایي تا ليسه، هيچ حرفي در باره اين نبود که رسيدن کريستف کلمب به دنياي جديد معنايش قتل عام کامل مردم بومي هيسپانيولا (٣) بوده است.
هيچ کس به من توضيح نداد که اين در واقع اولين مرحله از پيشروي يک ملت نوين بوده است. که معناي اين پيشروي اخراج همراه با خشونت سرخپوستان از تمامي قاره بود، که با فجيع ترين خونريزي ها اجرا شد تا سرانجام بازماندگان اين قتل عام ها، مثل گله هاي چارپاي در دشت هاي بسته محبوس شوند.
به تمامي دانش آموزان امريكایي ماجراي کشتار بوستون را مي آموزند که کمي پيش از جنگ استقلال عليه تاج و تخت بريتانيا اتفاق افتاد. پنج امريكایي در ١٧٧٠ به دست سربازان انگليسي کشته شدند. ولي چند شاگرد مكتب مي دانند که شش صد مرد، زن و کودک تايفه پکو، در نيوانگلند ، در ١٦٧٣ قتل عام شدند؟ يا که صدها خانواده سرخپوست، در کولورادو در زمان جنگ داخلي(٤) به دست سربازان امريكایي سر به نيست شدند؟
در طول تحصيلاتم در رشته تاريخ، هرگز حرفي از کشتارهاي متعدد سياهان، که در سکوت کر کننده يک دولت مفتخر به قانون اساسي اي که تامين کننده برابري حقوق افراد است، اتفاق افتاده بود، نشنيدم. به عنوان مثال، در ١٩١٧ در سنت لویيس شرقي، يکي از شورش هاي متعدد نژادي اتفاق افتاد، در زماني که کتاب هاي تاريخ ( تاريخ سفيد پوستان) به آن نام « عصر ترقي » داده اند. کارگران سفيد پوست که استخوان سياه پوستان را تحمل نتوانستند، حدودا دوصد نفر از آن ها را کشتند. يک سياه امريكایي، و.ي.ب. دوبوا مقاله اي مشهور در اين باره نوشت: « قتل عام سنت لویيس شرقي» و ژوزفين بيکر(٥) در آن زمان اعلان کرد:« حتا فکر امريكا تنم را به رعشه مي اندازد».
با نوشتن تاريخ خلق امريكا، آرزو داشتم محرک پديد آمدن نوعي آگاهي در مورد نبرد طبقاتي، بي عدالتي نژادي، نابرابري جنسي و تکبر امريكایي باشم. مي خواستم در ضمن مقاومت در مقابل دستگاه حاکم، مبارزه سرخپوستان در برابر مرگ و نابودي شان، قيام سياه پوستان بر ضد برده داري و سپس تبعيض نژادي و اعتصاب هاي سازماندهي شده توسط کارگران را آشکار کنم.
چون از ياد بردن اين مقاومت ها و پيروزي هاي حتا محدود مردم عامي امريكا، مي تواند اين فکر را به وجود آورد که قدرت فقط در دست کساني است که ثروت و اسلحه دارند. مي خواستم ياد آوري کنم که مردمي که ظاهرا اين ها را ندارند (کارگران، غيرسفيد پوستان، زنان) به محضي که با سازماندهي، در سطح ملي اعتراض کنند، قدرتي دارند که هيچ دولتي نمي تواند به آساني آن را سرکوب کند. نمي خواهم پيروزي مردم را آن جا که وجود نداشته ، بيافرينم. ولي اگر تصور شود تاريخ نگاري به نوشتن يک فهرست از شکست ها، خلاصه مي شود، مورخين هم به همدستان يک مارپيچ بسته تبديل مي شوند که بي رحمانه به سوي خلا پيش مي رود.
اگر تاريخ بخواهد سازنده باشد و آينده را، بدون انکار گذشته، پيش بيني کند، بايد به نظر من، امکانات جديدي را به کار گيرد و همگي اين لحظات پنهان تاريخ را آشکار کند که مردم در آن ها توانسته اند حتا به مدت کوتاهي دور هم جمع شوند، مقاومت کنند و گاهي پيروز شوند. من بر اين فرض باور دارم و يا شايد به آن اميدوارم که آينده ما بيشتر به اندک لحظات همبستگي مردمي در گذشته مان وابسته است تا به قرن ها جنگ که در حافظه همگان حک شده است.
پانوشت ها:
١- ٢٢ جون ١٩٤٤، ايالات متحده « جي آي بيل» را به وجود مي آورند که هدفش « کمک دولت به سربازان بازگشته از جنگ جهاني دوم که مي خواهند به زندگي غير نظامي برگردند » بود. اين برنامه (نوعي تحصيلات رايگان) درهاي دانشگاه را به بسياري از امريكایي هاي طبقات فقير باز نمود. امروزه، ورود به ارتش، بسياري از مواقع براي امريكایي هاي محروم وسيله اي است براي دسترسي به تحصيلات عالي، که غير از اين راه، به علت گراني برايشان امکان ندارد.
٢- اين سوگند که در مكاتب ياد کرده مي شود اعلان وفاداري است به « بيرق ايالات متحده و به جمهوريتي که بيرق نشانه آن است. يک ملت زير حمايت خدا، غير قابل تقسيم، با آزادي و عدالت براي همگان».
٣- جزيره سان دومنگ ( امروزه جمهوري دومينيک و هایيتي)
٤- جنگ بين ايالات شمال، تحت رهبري آبراهام لينکولن، و ايالات جنوب در ساليان ١٨٦١- ١٨٦٥. ( مترجم)
٥- خواننده و رقاصه مشهور سياه امريكایي در ساليان ١٩٢٠. (مترجم)






